رمان

رمان جدید

رمان عاشقانه

نفس عمیق و پرصدایی کشید و آروم روی زمین نشست ... به دیوار پشت سرش تکیه داد و به سقف خیره شد ... آروم و پرغم گفت :
_دیگه نمی کشم ... دیگه تموم کردم ... دیگه بسمه ، خسته شدم ...
باورم نمی شد که داره از زندگیمون این طوری میگه ...
نمی دونم چقدر اون جا ، دم در ، دوتایی ، مقابل هم نشسته بودیم که امید آروم تکونی خورد و از جاش بلند شد ... به سمت اتاق مهمون رفت و در رو هم بست ...
من هم همون جا خشکم زده بود ... زندگی طوفانی من معلوم نبود که کی می خواد درست شه و آروم بگیره ... عشق اجباری ، ازدواج اجباری ، زندگی اجباری ، بچه اجباری ، مرگ اجباری ، نداشتن های اجباری ، حالا هم جدایی های اجباری ... از این اجبار ها پر بود تو زندگی من ... لعنت به این زندگی ...
& & &
فصل یازدهم :
یه هفته ... دو هفته ... سه هفته ... چهار هفته ... و بالاخره یک ماه ... یه ماه بود که زندگیمون شده بود صفر از محبت و خنده و مهربونی .. حتی اشک و غم هم نبود ... سرد سرد ، خشک خشک ... صبح تا شب کار امید و دانشگاه من ، شب تا صبح خواب ...
دیگه خسته بودم ... خیلی خسته ... حداقل امید کوتاه نمیومد و هر دفعه سر میز صبحانه و شام حاضر بود و کنارم می نشست و تلوزیون نگاه می کرد اما من دیگه تحمل نداشتم ...
تو این یه ماه همه ی فکرامو کرده بودم ... دیگه چقدر امید باید منو تحمل می کرد ؟! از همون اولش هم منو نمی خواست ... می خواست زندگی به دوتامون زهر نشه که مهربون بازی درمیاورد و من دیوونه فکر می کردم عاشقمه ، دوستم داره ، در حالی که این طوری نبود ... حالا هم حتما بعد از اون همه محبت دروغی که بهم کرد یهوی بیاد و بهم بگه منو نمی خواد خب به شخصیت آقا لطمه می زد ... بس که ایشون ثبات شخصیت دارن ... ای مرده شور این ثبات شخصیتیشونو ببرن ...
دیگه خود درگیری هم پیدا کرده بودم ...
مثل همیشه دو تقه به در زد و بعد از مکثی کلید توی قفل چرخید ... در باز شد که امید وارد خونه شد ...
تو دستش یه نون سنگک داشت ... خنده ام گرفت و پیش خودم گفتم : بابا نان آورد ...
اما امید که بابا نبود ... شاید بابای من بود !!! آخه مامانم هر وقت کودک درونش فعال می شد به شوهرش می گفت بابا ... چه چیز هایی هم یادم میومد ...
آروم بلند شدم که امید چشمش به من خورد ... بعد از این یه ماهه خب جای تعجب هم داشت که من لباس مرتب بپوشم ... از بس شلخته شده بودم که امید با نگاه به سر و وضع من تعجب کرد ...
آروم گفتم : سلام ... خسته نباشی ...
سری تکون داد و جواب داد : ســـلام .. مرسی خانم ... خوبی ؟!
_اوهوم ....
ابرویی بالا انداخت و به سمت اتاقش رفت ...
شام توی سکوت گذشت ... تازه که به خودم اومده بودم می فهمیدم سکوت سر شام چقدر تلخ بوده ، چون شام مزه ی سرد شده و تلخ می داد با سکوت ما ...
مقابل تلوزیون نشستم ... من امید رو دوست داشتم ، چه طور می تونستم اینو ازش بخوام ... دستم شروع به لرزش کرده بود و بغض گلومو فشار می داد ... احساس می کردم الانه که گلو پاره شه از چنگ هایی که بغضم به گلوم مینداخت ...
بلند شدم تا با یه لیوان آب سرد حداقل این بغض لعنتی رو فرو بدم تا بره پایین ... امید هم تو آشپزخونه بود و داشت آب می خورد ...
با هم از آشپزخونه خارج شدیم که امید گفت :
_نگین من امشب خیلی خسته ام می رم بخوام ... شب به خیر ...
ناخوآگاه مچ دستشو گرفتم و مانع از رفتنش شدم ... خدایا خودت کمک کن ...
امید با شک بهم می کرد که زیر لب زمزمه کردم : می خوام باهات صحبت کنم ...
امید مکثی کرد و گفت :
_خب باشه ... صحبت می کنیم ...
رو مبل مقابل هم نشستیم ...
نمی دونستم چرا همیشه امید مقابل من میشینه ... نمی شد الآن بیاد کنارم بشینه تا باهاش حرف بزنم ؟! حالمو که می دونست ...




اول چند دقیقه ای به زمین خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم تا صدام نلرزه و امید به اصل حالم پی نبره ... نفس هام هم می لرزید ... بغض امونم نمی داد لعنتی ....

به زور نفس عمیق و آرومی کشیدم و تو چشمای امید زل زدم و پرسیدم :

_تا کی می خوای ادامه بدی ؟!

امید _چی رو !؟

_این زندگی مزخرفو ؟!

امید _ این زندگی از نظر تو مزخرفه ؟!

مکث کردم ... در کنار امید بودن خودش عالی بود ، پس چه طور ... ؟!

امید _ خب نگین خانم ... اگه از نظر شما این زندگی مزخرفه باید چی کار کنیم !!؟؟ حرفتو بزن !

نگاهمو از امید دزدیدم ...آب دهنمو قورت دادم و به زور گفتم :

_بیا ... بیا توافقی ... توافقی از هم ... از هم ...طلاق بگیریم ...

وقتی حرف آخرمو شنید اخماش باز شد و از تعجب ابروهاش بالا پرید و با لکنت گفت :

_چـ چی !؟ ... چی گفتی ؟!

انگار به گوش های خودش شک داشت ... حق هم داشت ... قبل از مرگ فرزندمون خیلی با هم خوب شده بودیم و شاید امید فکر نمی کرد که بعد از اون محبت های الکی من این طوری شم ....

_گفتم ... که ... از هم طلاق بگیریم ...

امید یهو شکه از جاش پرید ... با تعجب به من نگاه می کرد ... من که فکر کردم حالا وقت ضربه ی اصلیه از جام بلند شدم و به سمتش رفتم ... دستشو گرفتم و نرم شروع کردم ...:

_ببین امید ، ما از اولشم همدیگه رو نمی خواستیم ... به اجبار بود ... یادت که هست ؟! ... الان تو برای چی باید تا آخر عمرت با من باشی ؟! با منی که الان این طوری شدم ؟! ... تو می تونی با کسی که دوستش داشته باشی زندگی کنی و یه بچه ی تپل مپل چشم سبز مثل خودت داشته باشی ! ...

یهویی دستشو از دستم در آورد و رو به من داد زد :

_بسه دیگه ... تمومش کن .... این چه مزخرفاتیه که تو بلغور می کنی واسه خودت !!!؟؟؟

من که اوضاع خوشی نداشتم ، بدتر هم شده بودم ، با خشم گفتم :

_تا فردا بهت وقت میدم که خودت درخواست طلاق بدی و انه خودم درخواست می دم و وکیل هم می گیرم ...

و بعد زل زدم تو چشماش که یهویی .......

امید _لعنت به هرچی دختره .........

و بعد برگشت و تو راهرو خونه گم شد ....

دستمو آروم روی گونه ام کشیدم ... تاحالا کلا یه بار از بابام سیلی خورده بودم ، حالا از شوهرم هم خوردم ... اشکال نداره بعدا خودش می فهمه که برای خودش بوده ...

آروم روی تختم دراز کشیدم ... واقعا چه جوری می خواستم امید رو ترک کنم ؟!... چه جوری از این به بعد به چشم شوهرم بهش نگاه نکنم !؟ من عاشقش بودم ... آره ، به خاطر عشقم هم بود که حاضر بودم مطلقه شم اما امید خوش باشه ... امیدوارم یه روز خودش بفهمه ...

& & & & &

5 روز از اون شب می گذشت ... هاله ی بنفشی که روی گونه ام مونده بود آروم آروم داشت محو میشد ... انگار اون شب امید با حرفام خیلی دردش اومده بود که انقدر محکم زده بود .
با این که گفته بودم تا فردا وقت داری اما خودم هم حالا دلم نمیومد که درخواست طلاق بدم ... انگار وجود امید رو به هرچی زندگی تلخ بود ترجیح می دادم .
تو این پنج روز بد تر از این چند وقته امید خیلی گرفته تو شده بود ، همش می خواستم بهش بگم چته !؟ با من حرف بزن !؟ به من بگو ... من شریک غمت نشم کی بشه ؟! اما ... اما دیگه باید به نبودش عادت می کردم ... از حالا باید خودمو عادت می دادم به غریبه شدنش ... بعد از طلاق امید باز می شد همون غریبه ی همیشگی ...
نفس عمیقی کشیدم و با پوف بلندی بیرون دادم و از پله های دادگستری بالا رفتم ...
نمی دونستم درخواست طلاقم کی به دستش می رسه اما می دونستم وقتی برسه یعنی همه چی تمومه ...
& & & &
روی مبل نشسته بودم و مجله ی آشپزی رو ورق میزدم که کلید در قفل چرخید و در با شدت باز شد ... امید در رو سریع باز کرد که چشمش به من افتاد ... جدیدا عادتش شده بود که اول دو تقه به در بزنه و بعد اونو باز کنه اما حالا ...
در رو به عقب هل داد که با صدای بلندی بسته شد ... مستقیم به سمت من اومد ... از وقتی که وارد شده بود تا حالا که تو یه قدمی من بود از عصبانیتش کم شده بود و غم تو چهرش بیشتر نمایان شده بود ...
تعجبی نداشت ! منتظر بودم ... حتما درخواست طلاق به دستش رسیده بود ...
چشم های سبزش اذیتم می کرد ، نگاهمو از نگاهش دزدیدم و به زمین خیره شدم ...
کاغذی رو جلوم تکون داد و با صدای آروم که غم ازش هویدا بود گفت :
_این چیه نگین ؟!
نگاهم به کاغذ افتاد که فهمیدم همون درخواست تلخ من برای پایان دادن به این زندگیه ... با خونسردی گفتم :
_خب ... یه کاغذ ...
انتظار داشتم مثل همیشه بگه نه په من فکر کردم قابلمه اس اما صداش اوج پیدا کرد و داد زد :
_چرا این کارو کردی !؟ ها ؟! ... چرا می خوای همه چی رو تموم کنی ؟!
خب چی می گفتم ؟! قبلا هم این حرفا رو زده بودم اما حالا .... حالا مثل نیشتری به قلبم بود ... بغض تو گلومو به زور قورت دادم و بعد از نفس عمیقم دوباره شجاع شدم و گفتم :
_ما از اولش هم مال هم نبودیم ... به اجبار بود ... ازدواجمون ، زندگیمون ... همه چی ... دیگه نمی تونم تحمل کنم ... دیگه خسته شدم ... دیگه نمی تونم تحملت کنم ... من نمی تونم باهات زندگی کنم ...
انقدر این حرف ها رو بی رحم زده بودم که خودمم شک کردم که عاشق امید هستم و کل این زندگی همش الکی بود . باورم نمی شد که این منی هستم که چند وقت پیش تو صورت امید زل زدم و گفتم که دوستش دارم ...
امید همون طور شوکه زل زده بود به من ... انگار باورش نمی شد که من این حرف ها رو زده باشم .



دیگه تحمل نگاه های خیره اش رو نداشتم ... نگاهمو دزدیدم و به کنارم نگاه کردم که امید نفس عمیقی کشید و برگه رو به سمت صورتم پرت کرد ... به سمت راهرو رفت و گفت :
_منم دیگه تحملتو ندارم .
با این حرفش قلبم تیری کشید و نفسم به شماره افتاد . یعنی راست می گفت ؟! ... پس یعنی درست فهمیده بودم که همه ی محبتاش خالی از عشق بوده ؟! ... خودمم باورم نمی شد ...
& & & & & & &
از پشت میز بلند شدم . کیفمو برداشتم و روی دوشم جا به جاش کردم . از در خونه بیرون زدم و تو پیاده رو شروع به حرکت کردم .
تو این یه هفته به طور واقعی امید رو فقط یک بار دیده بودم ... اونم شب ساعت 2 بود که برای آب خوردن از اتاقم بیرون زده بودم که تازه وارد خونه می شد .
تو این یه هفته هر دومون می خواستیم به نبود هم عادت کنیم ... حداقل من که نمی تونستم به خودم دروغ بگم که امید رو دوست ندارم ؛ اون رو نمی دونم اما من ... !!! ... با این که یه حسی درونم داد می زد که تمام محبت های امید از روی عشق نبوده اما بازم فکر و دلم می گفت که امید هم منو می خواد و دوست داره .
امروز تو دادگستری وقت داشتیم ... نمی دونم شاید چند سال دیگه امید به خاطر این کارم حتی ازم ممنون هم باشه ... و من ... مثل پیر زن ها بشینم یه گوشه و الکی تو گوش خودم وز وز کنم که من چه آدم خوب و از خودگذشته ای ام ، زندگی خودمو خراب کردم تا زندگی یه نفر دیگه خوب شه ... اما ... اما امید که یه نفر دیگه نبود ... اون عشقم بود ... همه چیزم بود ... حاضر بودم به خاطر خوشبختیش هر کاری بکنم ...اما معلوم نیست ده سال دیگه هم این حرف رو می زنم یا نه ....
با صدای کسی که از کنارم میومد از افکارم بیرون پریدم و به سمت چپم نگاهی کردم که دیدم امید از توی ماشینش منو صدا می کنه ...
حالا شد دومین بار ... انتظار داشتم حالا که امید رو تو این روز می بینم حداقل یه کم وضعش مثل من آشفته باشه و ناراحتی داشته باشه ... اما امید ... مثل همیشه خوشتیپ کرده بود و عالی به نظر می رسید ... حالا باید شک می کردم ... حالا باید برای محبت هاش یا گزینه ی عشق رو انتخاب می کردم یا مدارا ...
کنار پنجره ایستادم و با همون لحن خشکم که غم ازش سرازیر بود آروم گفتم :
_سلام .
امید هم با لحن خشک و سرد قدیمش گفت :
_علیک السلام ... سوار شو ...
من که از دست این رفتاراش می خواستم خودکشی کنم گفتم :
_نه ممنون ، مزاحم نمیشم ... خودم می رم ...
و راه افتادم که صدای باز شدن در ماشین اومدم و بعد هم صدای امید :
_نــگــیــن ...!
برگشتم به سمتش و با بغضی که گلومو چنگ می زد بهش خیره شدم که گفت :
_سوار شو وانه دیر میشه ...
هه ! چه جالب ...! نگین برو سوار شو ! بهتر از این هم می تونست بگه همه چی تمومه ...؟!... برو خدا رو شکر کن که صاف زل نزد تو چشمات تا این حرف رو بزنه و انه حالا ... باید تیکه پاره های غرورت رو هم از رو زمین جمع می کردی !


ماشین از حرکت ایستاد . به رو به روم خیره شدم . ساختمون دادگاه جلوی چشمام بود ... جلوی درش مثل دلم من چه ولوله ای به پا بود ...
در کنارم باز شد ... به کنارم چشم دوختم که امید در رو باز کرده بود و رو به من گفت :
_نمی خوای پیاده شی ؟!
انگار داشت با این حرفشم منصرفم می کرد اما همین چند دقیقه پیش خواهان طلاق بود . چند روز پیشش هم گفته بود که منو نمی خواد ...
نفس عمیقی کشیدمو از ماشین پیاده شدم ...
داخل ساختمون دادگاه شدیم . به طبقه ی مورد نظر رفتیم و روی صندلی کنار هم نشستیم . زن و مرد های زیادی با دعوا از کنارمون گذشتند اما ما آروم بودیم . آروم اما داشتم از درون می سوختم ... سخت بود ، سخت بود که تا چند روز دیگه امید دیگه شوهرم نباشه ... شاید بدتر از قبل هم دیگه نتونم ببینمش ...
_آقای امید شمس ، خانم نگین ستوده ...
نفسم توسینه حبس شد ... می خواستم اون کسی که اسم هامونو خوند به باد کتک بگیرم ...
دوباره کنار هم نشستیم ... چقدر دیر کنارش نشسته بودم ... همیشه مقابلش بودم اما در لحظه ی جدایی کنارش ...
اون کسی که اون بالا نشسته بود یا همون حاج آقا یا همون قاضی شروع کرد به حرف زدن ... نمی فهمیدم چی میگه اما به آخراش رسیدم :
_خب خواهر من ، علت درخواستت چیه ؟!...
سکوت کرده بودم ... چی می گفتم ؟! می گفتم عشق زیاد به همسرم ...!؟
به امید خیره شدم . در سکوت به قاضی چشم دوخته بود که با نگاه من ، به سمتم برگشت و زل زد تو چشمام ... بغض گلومو گرفت ... چرا الان نمی گفت که طلاقم نمیده ..؟! چرا لجبازی نمی کرد و نمی گفت مگه به همین آسونیاست که طلاقش بدم ... ؟! چرا منو نمی خواست ؟! .... یعنی فقط من می خواستمش ...
قاضی با بی حوصلگی گفت :
_قضیه چیه ؟! ... همسرتون نفقه نمیده ؟! دست بزن داره !؟ معتاده ؟! ... اذیتت می کنه !؟ ... چی !؟
می خواستم داد بزنم هیچکدوم ... چشمامو بستم ... سرم به دوران افتاده بود ... برای این که بغضم نشکنه چشمامو بستم و پشت سرهم نفس نفس می زدم که :
_ببینید آقای قاضی .... راستش ... ااااااام .....
چشمامو باز کردم ... چرا امید حرف می زد ... بهش نگاه کردم که مستأصل بود . دستی به صورتش کشید و با نفس عمیقی ادامه داد :
_واقعیتش اینه که .... ما از اولش هم همدیگه رو دوست نداشتیم ... به اجبار باهم ازدواج کردیم ... اجبار از طرف خانواده هامون بود و ما هم مجبور بودیم ... هیچ علاقه ای بین ما نیست ... حتی تو این یک سال هم وابستگی بین ما ایجاد نشده ... ما حتی از هم متنفر هم هستیم ، به طوری که من فکر می کنم دو نقطه ی متضاد هم هستیم ، متقابل هم و اصلا با هم سازش نداریم ... آقای قاضی من از این خانم نفرت دارم ... برای همین هم روش دست بلند کردم چون دوستش ندارم ، متنفرم ... واقعا هم اذیتش کردم چون می خواستم کوتاه بیاد ... و حالا هم اومده ... من این زنو نمی خوام ... خودشم راضیه ...
و روشو برگردوند به سمت دیگه ای ... بهش خیره بودم ... باورم نمیشد داره این حرفا رو می زنه ... یعنی چی !؟ ... انقدر محکم حرف زده بود که خودشم هم باورش شده بود ... شاید هم حرفاش واقعی بود ... حالا اون نفس نفس می زد ...
قاضی سکوت رو شکوند و گفت :
_خانم شما حرفاشونو تأیید می کنید ؟!
برای این که منم پیاز داغ ماجرا رو زیاد کنم محکم تر از امید گفتم :
_بله آقای قاضی ... تأیید می کنم ... من یک سال از دست این مرد زندگی نداشتم ... من دوستش نداشتم و به اجبار پدر هامون باهم ازدواج کردیم .... چند باری رو من دست بلند کرده ، منو تو خونه زندانی کرده ... دیگه از این بدتر ؟! منو پیش همه می شوره میذاره کنار ... من هم این آقا رو نمی خوام ....
قاضی سری تکون داد و گفت :
_یه جلسه ی دیگه ، هفته ی آینده میذارم براتون ، تشریف بیارید تا ادامه ی کارتون پیگیری بشه ...
از اتاق بیرون اومدم ... پشت سرم هم امید ... می خواستم به دست و پاش بیفتم و بگم غلط کردم امید اما ... اما امید از در اتاق که زد بیرون تند و تند به سمت خروجی راهرو رفت ...
وقتی انقدر خواهان طلاق باشه ، من چی کاره ام این وسط ؟!


تقریبا تو این دو هفته دیگه اصلا امید رو نمی دیدم ... فقط وقتی صبح ها از خواب بیدار می شدم می فهمیدم اومده خونه ، غذایی خورده و حمومی کرده و بعد هم الفرار ...
دیگه انقدر دلم براش تنگ می شد که دیگه کارم کشیده بود به بوییدن لباساش و رخت خوابش و دیدن و بوسیدن عکسش ...
ساعت ها تو خونه به جای درس خوندن و آمادگی برای امتحان های تیر ماه می نشستم و به عکس بزرگی که تو اتاقمون زده بودند نگاه می کردم . خاطراتمو مرور می کردم ، به جای این که حتی یک در صد هم شده آروم شم اما بد تر از قبلش می شدم ...
اره ، اشکال نداره ... چند سال دیگه که امید کنار همسر جدیدش منو ببینه ، شاید ازم تشکر هم بکنه ! ... اون موقع اس که باید دو تا تیکه ی آبدار به خاطر این رفتار الآنش بهش بندازم ... آره ... از من که طلاق گرفت دخترا رو واسه اش ردیف می کنم و مخ زهرا جونو به کار می گیرم تا زنش بده !
از فکر زن گرفتن امید به گریه افتادم و هق هقم شروع شد ... توی محضر نشسته بودم و منتظر امید بودم تا با حکم بیاد و همه چی تموم شه ... با صدای دست و صوت به خودم اومدم و دیدم که یه جفت عروس و داماد از جلوم گذشتند و بعدش هم مادر و پدرشونو فامیلشون ... از جایی که نشسته بودم به اتاق عقد دید نداشت ، یه صندلی کنارم جا به جا شدم و با کمی خم شدن چشمم به عروس و داماد افتاد ...
به هم نگاهی کردند و لبخندی از روی خجالت زدن ... ایشاالـ... که خوشبخت شن و زندگیشون مثل من نشه ... داشتم با حسرت بهشون نگاه می کردم ... چی می شد که منم این طوری با امید ازدواج می کردم و هیچ وقت من به این وضع دچار نشم ...
سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم و بعد رنگ سورمه ای جای اون فیلم عروسی رو که نگاه می کردمو پر کرد ...
به بالا نگاه کردم و که دیدم امید مقابلم ایستاده ... یه پیراهن سورمه ای با کت تک مشکی و شلوار مشکی به تن داشت ... بدون سلام با اون قیافه ی عنقش بهم دستوری گفت :
_پاشو ، تو اتاق منتظرمونن ...
می خواستم بلند شم اما نای بلند شدنو نداشتم ... دوباره نشستم و دوباره سعی کردم ... بغضی که گلومو چنگ می انداخت یه طرف ، وجدانی که درونم داد می زد همین حالا تمومش کن یه طرف دیگه ، قیافه ی امید که انگار منو منصرف می کرد یه گوشه ، دوباره شروع بد اخلاقیاش و صد تا چیز دیگه که اطرافمو پر کرده بود و نای بلند شدنو ازم گرفته بودم ...
دستمو گرفت و آروم منو نشوند ... سرم پایین بود ، نمی تونستم نگاهش کنم ... اگه نگاه می کردم شاید منصرف می شدم ... دست گرمشو رو پیشونیم حس کردم ف لرزش دستش که رو پیشونیم بود از همه چی بیشتر برای من دردناک بود ...
تو چشماش زل زدم . وقتی که خودش لرزش دستش رو حس کرد سریع دستشو برداشت ؛ نقاب بی تفاوتی برای منصرف نشدن برام سنگین بود ، رو صورتم سنگینی می کرد ... پوزخند محوی گوشه ی لبش نشست و بعد گفت :
_خوبی !؟ حالت خوبه ؟!
بغضمو فرو دادم اما نمی رفت پایین ، برای همین سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم ...
امید _مطمئنی ؟! ... رنگت پریده ... !
_نه خوبم ... بریم دیر شد ...
امید از جاش بلند شد اما من هنوز نمی تونستم ...
_امید ؟!
امید_جانم !؟
با بهت بهش خیره شدم که لبشو گزید و منتظر حرف من موند ...
_می شه کمک کنی بلند شم ؟! ... پام درد می کنه !
آره جون خودم ... واسه پا درد کردن هم مگه کمک می خوان ... نزدیکم شد و دستو دراز کرد جلوم ... دستمو رو دستش گرفم که فشرد و با حرکت آرومی منو بلند کرد و پشت سر خودش کشید ...
وارد اتاق شدیم که سلامی دادم ... می خواستیم بشینیم که نگاه های خیره ی دفتردار رو روی زنجیر دستمون دیدم ... خدایی مگه می شد این دستا رو ول کرد و رفت ...؟!
حالا کنار هم می نشستیم ... دیگه مقابل هم نبودیم ... حالا که دیر شده بود ....

& & & & & 


با صدای مامانم که دنبال نگار کرده بود بیدار شدم ...
از دست این نگار ، یه آرایشگاه رفتن انقدر برات عذاب آوره دختر که منو بیدار می کنی ! حالا خوبه موهاش انقدر بلند شده بود که یه ساعت تو حموم می موند تا بشوره و شونه اشون کنه !....
به ساعت نگاهی انداختم که ساعت 5 بعد از ظهر رو دیدم ... می گن خواب خواب میاره همینه !
تو این یه هفته همش تا این موقع می خوابیدم و بعدشم هم پای اینترنت بودم تا شب و شام و بعد هم که دوباره خواب ...
بلند شدم ... دم پنجره ایستادم ... نفس عمیقی کشیدمو با باز کردن لپ تاپم آهنگی رو پخش کردم ... خنده ام گرفته بود ... دو سال پیش بود که مامان در اتاقمو باز کرد ... با خنده بهم گفت :
_می گم چرا انقدر شادی ! نگو این آهنگا رو گوش میدی !!!
مامانم با اون آهنگا رقصش می گرفت ، چه برسه به من !
امام حالا .... کنار پنجره نشستم که دلم هوای بیرون کرد .....
لباسامو پوشیدم و جلوی چشم های متعجب مامانم از خونه زدم بیرون ...
توخیابون راه می رفتم و صدای خواننده تو گوشم می پیچید ...
_ از این خیابونا ، هر وقت رد می شم ... دیوونه تر می شم ، بی حد و اندازه
باور کن این روزا ، هرچی که می بینم ، فکر منو داره ... یاد تو میندازه
هرچی که می بینم ، فکر منو داره ... یاد تو میندازه
انگار قدمام به این خیابونااااا ، وقتی که تو نیستی ، بد جوری وابسته اس
انقدر که با فکرت قدم زدم این جــاااا ، حتی خیابونم از قدمام خسته اس
انگار قدمام به این این خیابونااااا ، وقتی که تو نیستی ، بد جوری وابسته اس
انقدر که با فکرت قدم زدم این جــاااا ، حتی خیابونم از قدمام خسته اس ... از قدمام خسته اس ...
تو این پیاده رو ... بین همین مردم ... با اشتباه اما خیلی تو رو دیدم ...
این که چرا نیستی ؟ ... من این سوالو از ... هر کس که می دیدم ، صد بار پرسیدم
وقتی حواس تو در گیر رفتن بود ... بیهوده جنگیدم ... تو از همون اول منو نمی خواستی ...
من دیر فهمیدم .... فهمیدم .... فهمیدم ... دیر فهمیدم ...
انگار قدمام به این خیابوناااا ، وقتی که تو نیستی ، بد جوری وابسته اس
انقدر که با فکرت قدم این جا ، حتی خیابونم از قدمام خسته اس
انگار قدمام به این خیابوناااا ، وقتی که تو نیستی ، بد جوری وابسته اس
انقدر که با فکرت قدم این جا ، حتی خیابونم از قدمام خسته اس ... از قدمام خسته اس

& & & & &

با زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم . چه اعصابی ازم خورد کرد ... تا من باشم صدای این تلفنای قدیمی رو روی زنگ گوشیم نذارم ...

به سختی از زیر پتو یافتمش و با صدای خوابالودم جواب دادم :

_بـــلــه !!؟؟

_سلام کوچولوی بد اخلاق !

_سلام سودی ! 

سوده خنده ای کرد و گفت :

_اسلام و علیک . تازه به جا آوردی ؟! ... 

_سوده حرفتو بزن خوابم میاد ...

ایشی کرد و گفت :

_اگه خوابت نمیاد می خوام ببینمت ... تو هم که یه خبر از ما نمی گیری ! الان سه ماه بچه دار شدم یه نگفتی تو هم خاله شی ها ! 

یهو تو جام صاف شدم . انگار نه انگار که بعد از چند وقت سوده با من تماس گرفته بود ... شروع به احوال پرسی کردمو از دلش درآوردم و قرار شد عصر که شوهرش نیست برم خونشون !

هوا گرم بود شدید ...! سوار ماشین شدمو به سمت خونه ی سوده رفتم ...

زنگ زدم که درو باز کرد و پرید بغلم ... با خنده نشستیم که یهویی سوده گفت :

_خدایی راستشو بگو چرا طلاق گرفتی دیوونه !؟ حیف نبود ؟؟؟؟!

من که خشکم زده بود ، مونده بودم کی به سوده گفته ! با تعجب گفتم :

_تو از کجا می دونی !؟!

سری از روی تأسف تکون داد و از جاش بلند شد ... از روی اپن آشپزخونه پاکتی رو برداشت و با قدم های آروم به سمتم اومد و اونو داد دستم !

سوده _ بازش کن ، مال توئه !

_چی هست ؟!

سوده _بازش کن دیگه تو هم !

همین موقع بود که صدای گریه ی نوزادی اومد و سوده به سمت اتاقی رفت ... 

پاکت رو به آرومی باز کرد ... کاغذی که توش بود رو بیرون اوردم و با باز کردنش دست خط آشنایی به چشمم خورد ...


& & & & & & 



هرچی بیشتر پامو روی پدال گاز می فشردم انگار بازم کم بود ... انگار بازم از سرعت چرخش روزگار و دنیا و سرنوشت کم تر بود ...
اشکی از گوشه ی چشمم چکید ... لغزششو روی گونه ام حس می کردم که آخرش مزه ی شورشو توی دهنم حس کردم ...
آفتاب در حال غروب بود که نورش چشممو زد ... عینکمو زدم که هم اذیت نشم و هم چشمام که اشک بارون بود معلوم نشه ...
نامه رو باز کردم و چشمم به دستخط امید خورد ...
سلام نگین جان ...
روز آخره ... دارم می رم برای همیشه ، نه برای سفر و خوشگذرونی ، برای این که مثل تو همه چیزو برای خودم تموم کنم . همون طوری که تو تموم کردی منم دیگه تمومش کنم ... می دونم که نمیشه فراموش کرد اما ...
وقتی پارسال وارد زندگیم شدی همه چی تغییر کرد ...
اول از دست تو و زندگی با تو رنج می بردم . تو مغرور ، من مغرور ، هیچ کدوممون هم کم نمیاوردیم ... خب دو تا شیر تو یه قلمرو نمی تونستن !
بعد از چند وقت که تازه شروع لجبازی هامون بود دیدم که یه حسی دارم ، یه حسی که قبولش برام سخت و سنگین بود ؛ اذیتم می کرد ، برای همین اذیتی که می شدم رو سر تو خالی می کردم ...
دیگه کم کم تسلیم احساسم شدمو همه چیزو زیر پام گذاشتم ... آروم شده بودم اما باز غرورم اجازه نمی داد که مستقیم بهت بگم . گفتم زمان که بگذره بهتر می شه .
بعد از باردار شدنت و بعد از این که بهم ابراز عشق کردی ، فهمیدم که حالا نوبت منه ... نوبت منه و من خیلی دیر جنبیدم ... منم دوست داشتم . خیلی هم دوست داشتم که گاهی به خودم تلنگر می زدم که تو همون امیدی هستی که از نگین متنفر بودی ؟؟؟
بعد از اون ماجرا تو تغییر کردی ! خیلی هم تغییر کردی ! شاید فکر می کردی من تغییر کردم اما این تو بودی که افسرده شده بودی . ساعت ها که به دیوار خیره می شدی می نشستم کنارتو نگاهت می کردم اما متوجه نمی شدی .
بعد چند وقت هم که گفتن دیگه باردار نمیشی برای منم سخت بود اما بازم این تو بودی که خراب می کردی ... وقتی می دیدم حواست اصلا به من نیست ، منم دیر میومدم خونه ، کارامو دور از چشمت انجام میدادم ، چون می دونستم حواست نیست .
وقتی گفتی طلاق خیلی از دستت کفری شدم . یه جور حرف می زدی که انگار من مسبب این زندگی بودم با این که خودت همه چیو خراب کردی ... خیلی خواستم باهات بمونم ، خیلی خواستم راضیت کنم که طلاق نگیری ، خیلی ... تا جایی که غرورمو زیر پام گذاشتم اما تو بازم تو فکرت غرق بودی و نشنیدی ! ...
دلمو بد شکستی نگین . من از صمیم قلبم بهت محبت می کردم و دوست داشتم اما تو گفتی که همش خالی بوده . تا جایی که فکر کردم شاید من خیلی بدم ...
داره دیر می شه . دوستتو سخت پیدا کردم اما پیدا کردم ... اینم نوشتم تا سبک شم ، تا نگی امید بد بود .
خداحافظ ....
بلند تو خونه داد می زدم : خداحافظ ؟؟؟؟ همین ؟؟ خداحافظ ...
سوده با ترس اومدم بیرون و با نگرانی اشک منو پاک کرد و گفت :
_چت شد دختر ؟! خوبی ؟!
فقط تونستم بگم : رفت ... ! نامرد رفت !
به هق هق افتادم که سوده با دلسوزی گفت :
_اگه دوستش داشتی پس چرا طلاق گرفتی ؟!
_می ... می خواستم خوشبخت شه ... من بچه دار نمیشدم ، نمی خواستم حسرت به دل بمونه ...
سوده _ دیوونه ای به خدا ... حالا کجا رفت !!!؟؟؟!!!
_نمی دونم ...
سوده با مکثی گفت :
_برو خونشون حتما به مادر و پدرش گفته !


از جام پریدم و با فعلا از سوده خداحافظی کردم ...

با هزار زحمت و التماس از زهرا جون فهمیدم . می گفت امید گفته به هیچ کس نگه اما حالا من فهمیده بودم ...

ماشینو پارک کردم ... به سمت سالن دویدم ... چشم می چرخوندم تا امید رو پیدا کنم ... پرواز امید اعلام شد ...

به سمت اطلاعات رفتم و خواستم که اسم امید رو پیج کنن ...

بعد از سه بار پیج هیچ نتیجه ای نگرفتم ... دویدم این ور و اون ور ...این هم شانس بود ؟! معلوم نبود وقتی شانسو تقسیم می کردن من کدوم گوری بودم ... !؟ موبایلش هم که خاموش بود .....

پشت شیشه ایستادم ... باید از این جا رد می شد ... البته اگه هنوز نرفته بود ...

به شیشه چسبیده بودمو دید می زدم که فرد آشنایی به چشمم خورد . دقیق شدم که امید جلوی چشممو گرفت . با فاصله ی زیادی از شیشه که پشتش من بودم به سمت خروجی می رفت ...

ساکی که پشت سرش با خودش کشون کشون می برد تو دلمو خالی می کرد ! لعنت به این شانس ...

تقه ای به شیشه زدم و انتظار داشتم بشنوه ... اسمشم صدا کردم اما بازم به راهش ادامه داد ... از جلوم رد شد و پشتش به من شد ... به گریه افتاده بودم .... پس چرا منو نمی دید ؟! لعنت به این شانس ... خــدااااا !!!!

دیگه از دیدم پنهان شد . یعنی رفت ... همون جا جلوی شیشه نشستم . انتظار داشتم الان بپره جلوی شیشه و با خنده ی مسخره ی همیشگیش بگه : آها !!! باختی ! ...بعدم منو به آغوشش دعوت کنه ... اما بعد از چند دقیقه ای که به در خروجی خیره شده بودم خبری نبود !

رد خشک شده ی اشک هام روی صورتم بود ... از جام بلند شدم ... باز هم به شیشه نگاهی انداختم اما خبری نبود ...

به سمت خروجی رفتم و این شد پایان زندگی من!

زندگیمو خودم خراب کردم ...

همش هم تقصیر من نبود اما منم کم مقصر نبودم ... به یاد حرف های سوده افتادم ::

_اگه دوستش داشتی پس چرا طلاق گرفتی ؟!

من دوستش داشتم ، پس چرا نخواستم که تا ابد مال خودم باشه ؟! ... من فقط می خواستم خوشبخت شه اما فقط حواسم پیش خودم بود ... فکر نکردم که ببینم امید هم راضیه یا نه ! اونم همینو می خواد یا نه !

اصلا می شد از پرورشگاه بچه آورد ... دیگه نیازی هم به طلاق نبود اما منه احمق ...

دوباره زدم زیر گریه ...

به روبه رو خیره شدم که خونه ی آرزوهامو دیدم ...










برچسب‌ها: رمان دو نقطه مقابل هم 9
:: دوشنبه یکم مهر 1392 :: :: 14:4 :: :: سارا ::

[ Weblog Themes By msd1375.blogfa.com ]
درباره وبلاگ

سلام دوستان
به وبلاگ من خوش امدید دراین وبلاگ رمان ومطالب درخواستی شماگذاشته میشه..ازتون خواهش میکنم درمورد وب نظر بدید و اگر مشکلی داشت بهم بگید تا رفعش کنم
موضوعات وب
امکانات وب
× بستن تبلیغات