X
تبلیغات
ر..مثل رمان
ر..مثل رمان
رمانهای جدید
« آنیل »

سنگ ریزه ای از کنار باغچه برداشت و با حرص ِ خاصی به نقطه ای نامعلوم پرتاب کرد..
برای صدمین بار به قاب ساعتش نگاه کرد..در دل به حرکت ِ کند ِعقربه ها غر زد..
از ساعت 8 تا به الان توی باغ در حال قدم زدن است و هنوز 5 دقیقه ی دیگر مانده..5 دقیقه ای که گویی 5 سال طول خواهد کشید..

اما برای این چند دقیقه هم دلش تاب نیاورد..قدم برداشت..پشت باغ..پنجره ی اتاق سوگل همان سمت بود..
می دوید....در دل خدا خدا می کرد..شاید شانس اورد و توانست او را ببیند..از پشت پنجره ..حتی سایه ای از او ..همین هم برایش دنیایی بود.........

این دل آرام می گیرد؟..
تپش ها، پر تنش بودند و کوبنده..
همیشه ارزویش را داشت..توی همین لحظه و حالا....
دل توی دلش نبود .. باورش هم برای او سخت بود..نه..حتی غیرممکن..
می ترسید.. ولی حالا این ترس برایش معنایی نداشت..او اینجاست..خیلی دور نیست..همینجا..به فاصله ی یک پنجره..

زمان....این زمان لعنتی چرا قدم های خسته ش را تندتر برنمی داشت؟..
حالش را نمی دید؟..
تاب و توان از دست رفته ش را نمی دید؟....

کمی عقب رفت..سوگل پشت پنجره نبود..
آه کشید..ناخواسته بود..شاید از سر حسرت ....
دستانش را به کمر زد و نگاهش را محو پنجره ی اتاق دختری کرد که حالا با حضورش می توانست دنیایش را کامل کند..همان دنیای از دست رفته ش را..همان روزهای نحس و سرد گذشته ش را..
همه ی انها را به او بازمی گرداند..

همین دختر..
با نگاهش هر چند بارانی، دل بیابان زده ی آنیل را زنده می کرد..
صدایش..که تسکین دهنده ی قلب شکسته ش بود....

لبخند زد..لبخندی از سوزش قلبش..
لبخندی که دردها را آسان می پوشاند..همچون ماسکی پر از تظاهر بر چهره ای پر شده از آرامش..آرامشی که همه چیزش کذب بود و....فقط تظاهر....

گاهی یک لبخند هرچند ساده حرفها دارد برای گفتن..
گاهی حرفها هستند و وجودشان در دل حس می شود ولی زبانی برای بیانشان نیست..
زبان ِ دل قاصر و تنها نگاهه پرمعنا قادر به بیان آن راز ِنهان است....

در خودش و افکارش غرق بود..
از لرزش پرده ها قلبش فرو ریخت..
سوگل پشت پنجره ایستاد..
آنیل را دید....
لبخند زد..
و همان لبخند با آن نگاهه دلنشین کافی بود که قلب آنیل را برای هزارمین بار در هم فرو بریزد..
وجودش پر بود از هیجان..هیجانی شیرین..غیرقابل وصف....
دستانش می لرزید..
احساسات مردانه ش برای اولین بار تنها در مقابل این دختر سرکوب، نشده بود..

از پنجره فاصله گرفت..اتاق در خاموشی فرو رفت....سوگل دیگر انجا نبود..
لب پایینش را به دندان گرفت و نگاهش را به اطراف چرخاند..
زیر لب غرغرکنان در حالی که پنجه های بزرگ و مردانه ش را لا به لای موهایش فرو برده بود زمزمه کرد: د ِ لعنتی 2 دقیقه مثل آدم باش..حالا که رسیدی اینجا، می خوای با دستای خودت فراریش بدی؟......
به پشت گردنش دست کشید..آهی از سر دل ِ حسرت کشیده ش بیرون داد و نجواگرانه تکرار کرد: اون هنوز بهت اعتماد نداره..پس اوضاع رو از اینی که هست بدترش نکن...........

کلافه بود....
اما اذیتش نمی کرد....
مدتهاست که منتظر این لحظه است....و انتظار، برای ان چیزی که ندانسته در مسیر پایانیش قرار بگیری و از مقصد نهایی آگاه نباشی ، چقدر می تواند سخت باشد..

برای کسی که در تب دیدار، روزها سوخته و شبهایش به خاکستر تبدیل شده بود..
تکرار مکررات....واقعا برایش دشوار بود..
کاش........
کاش همه چیز..یک روزی تمام می شد..


ادامه دارد...


برچسب‌ها: رمان ببار بارون 61
:: جمعه هفدهم آبان 1392 :: :: 18:37 :: :: سارا ::
[ Weblog Themes By msd1375.blogfa.com ]
درباره وبلاگ

سلام دوستان
به وبلاگ من خوش امدید دراین وبلاگ رمان ومطالب درخواستی شماگذاشته میشه..ازتون خواهش میکنم درمورد وب نظر بدید و اگر مشکلی داشت بهم بگید تا رفعش کنم
موضوعات وب
امکانات وب
X بستن تبلیغات