رمان

رمان جدید

رمان عاشقانه

داشتم لباسا رو می ریختم تو ماشین لباسشویی که موبایلم زنگ خورد..یه نگاه به صفحه ش انداختم..پریا بود..
دستامو که خیس بود با حوله خشک کردم و جواب دادم..
 
-سلام بچه مایه دار..
--سلام و زهر مار..یه بار شد وقتی زنگ می زنم به جای این جمله بگی الو؟..
-خب وقتی می دونم تویی دیگه چرا بگم الو؟..یه باره میرم سر اسم و رسمت..
--لابد اسمم بچه و رسمم مایه دار اره؟!..
-دقیقااااا..
--مرض..
-دارررررم..چی شده بعد از چند هفته یادت افتاده یه رفیقی هم داری؟!..
--باور کن مسافرت بودم..اونجا هم سرم حسابی شلوغ بود وقت نشد بهت بزنگم..
-باشه بابا باورکردم..چه خبرا؟..
--هیچی زنگ زدم بگم بیام عصر دنبالت با هم بریم خرید؟..
-نه .. جونه پری نمی تونم..
--باز تو بهونه اوردی؟..بیا دیگه خوش می گذره..
-با دیوه دوسر چکار کنم؟!..
--اوه اوه مگه برگشته؟!..
-اره همین دیشب..
--چیزی نگفت؟!..
-چی داره بگه؟..هنوز از راه نرسیده یه نگاهه چپ بهم انداخت بعدم خبر مرگش رفت تو اتاقش..صبح زود هم زد بیرون..
--عجب رویی داره..
-اوهوم..سن جده بابابزرگه منو داره اونوقت..
--صد بار بهت گفتم بزن بیرون از اون خراب شده..گوش نکردی..حالا بخور..
-چی میگی تو؟!..یه حرفی رو هوا می زنیا..من اگه اینجا رو ول می کردم که باید اشغال دونی های کنار خیابون رو دو دستی می چسبیدم..
--خب می اومدی پیش من..
-هه..که دو روز دیگه بابات جفتمون رو بندازه از خونه ش بیرون؟!..
--دیگه اونجوریا هم نیست..
-حالا هرچی..منت بالا سرمه و منم نمی خوام باشه..
--نه اینکه اونجا سرت منت نمی ذارن..اخه کدوم ادمی با پرستارش اینکارو می کنه؟..3 ساله داری تر و خشکش می کنی عین خیالش هم نیست..
-اگر بود که الان عین کوزت در حال شستن و سابیدن نبودم..
--تو فقط وظیفه داری مراقب سلامتیش باشی نه اینکه کلفتیشو بکنی..
-اینو منم می دونم..یکی باید به این پیره هاف هافو بگو..
خندید: می خوای من بیام بگم؟!..
-اگه سرت به تنت زیادی کرده بیا..
-- نه هنوز..
-پس خفه..
 
هر دو خندیدیم..
--الان در چه حالی؟!..
-جات خالی دارم رخت می شورم..به اندازه ی 1 سال لباس چرکای تَلَنبار شدش رو اورده واسه منه بدبخت..
 
آه کشید..مثل همیشه ناراحت شده بود..
-چرا آه می کشی؟..به جونه پری دلسوزی کنی همچین می زنم تو..
--هوووووووی کی خواست دلسوزی کنه تو هم..اصلا کی با تو بود؟..
-گفتم دستت بیاد..
--اومده..خیلی وقته..
-اِِِِِ..چه زود رسید..
 
خندید..مکث کردم وگفتم: فرداشب مهمونی دعوته..
--خوبه دیگه میری یه حال و هوا هم عوض می کنی..
-اونجور جاها راحت نیستم..دوست ندارم برم..
--ولی مجبورت می کنه..
-می دونم..همیشه عین اشرافیا باید تیپ بزنم که چی؟..اقا رو این مسائل حساســـــه..د اخه به من چه..من یه پرستار و بیشتر هم نقش خدمتکار رو واسه ش دارم نمی فهمم چرا باید عین ادم پولدارا لباس بپوشم برم محفله دوست و اشناهاش مانور بدم..
 
--این که حرص خوردن نداره دیوونه..مگه چه اشکال داره؟..راستی نکنه بهت نظر مَظَر داره؟!..
بلند خندیدم: برو گمشو تو هم..طرف 80 سالشه..
--خب تو هم 22 سالته..
-تفاوت رو حس کردی؟!..
--اره خداوکیلی خیلیه..
خندیدم..ادا در اوردمو با ناز گفتم: حالا ایناش به کنــــار مشکل اینجاست عاشقش هم نیستــــم..عشقه من باید حداقل چند سال از خودم بزرگتر باشه نه یه قرن..این دیگه به درد من نمی خوره..خاک می طلبه..
 
غش غش خندید: خاک تو سرت..ارزوی مرگشو داری؟!..
لبامو جمع کردم: خداییش نه..درسته اذیتم میکنه..اخم و تخم می کنه و..ولی نه..من هیچ وقت ارزوی مرگه کسی رو نداشتم..حتی ..اون نامرد و..
--هنوزم یادش می افتی؟!..
پوزخند زدم: دیوونه ای ها..بابام بوده..باید از یادم بره؟!..
سکوت کرد..جوابی نداشت بده..
 
-خب دیگه من برم به کار و بدبختیم برسم..
--باشه برو..ولی خودتو زیاد اذیت نکن..
-مگه دسته منه؟!..دستور میده باید بهش عمل کنم..نکنم میندازتم بیرون..
--انقدر عوضیه؟..
-فراتر از تصورت..خب کاری نداری؟..
نفسشو داد بیرون و گفت:نه ..
-اوکی..فعلا بای..
--بای..
 

گوشی رو قطع کردم..
همونطور که لباسا رو با حرص می چپوندم تو ماشین لباسشویی زیر لب با خودم غرغر می کردم: خاک تو سرت دلارام که انقدر تو سری خوری..
 
دستام اروم اروم از حرکت ایستاد..مات به دیوار اشپرخونه نگاه کردم..زیر لب گفتم: مگه چاره ی دیگه ای هم دارم؟..یا باید حرف بشنوم یا..
حتی نمی تونستم بهش فکر کنم..اینجا لااقل اونجوری حقیر نمی شدم..فقط چون اینجا زندگی می کردم مجبور بودم کاراشم انجام بدم..به عنوان پرستارش استخدام شدم ولی..چی فکر می کردم چی شد..
مهم نیست..من راه خودمو میرم..هنوز خیلی کارا دارم..خیلی کارا..
چند بار زیر لب تکرار کردم تا بشه ملکه ی ذهنم..شده بود..ولی کار از محکم کاری عیب نمی کنه..
 
آه عمیقی کشیدم وسرمو تکون دادم..برم به کارام برسم که این فکر وخیالا نه نون میشه نه اب..
****************
عصر برگشت خونه..مثل همیشه اخماشو کشیده بود تو هم انگار ارثه بچه هاشو کوفت کردم..
--یه لیوان اب به من بده..
 
سرمو تکون دادم و رفتم تو اشپزخونه..با لیوان اب برگشتم تو سالن..ولی نبود..رفتم پشت در اتاقش..خواستم در بزنم که صداش باعث شد ناخداگاه فالگوش وایسم..اهلش هم نبودما..ولی اون لحظه حسه فضولی داشت خفه م می کرد..
 
--بهش بگو یه زنگ به من بزنه..........خفه ش کن..نذار چیزی بگه..........خیلی خب فردا میام سر می زنم...........
 
دیگه چیزی نگفت..ای کاش زودتر اومده بودم..لااقل بیشتره حرفاشو می شنیدم..حالا بی خیال خوبه گفتم اهلش نیستم..ولی منظورش از اینکه گفت" خفه ش کن" کی بود؟!..
 
تقه ای به در زدم..
--بیا تو..
درو باز کردم و رفتم تو اتاق..روی صندلیش پشت پنجره نشسته بود و بیرون رو تماشا می کرد..
موهای یک دست سفید..چشمایی که در اثر کهولت سن بی فروغ شده بودن ولی همچنان خشک و جدی..دست چروکیده ش رو اورد جلو لیوان رواز دستم گرفت..
 
وایسادم ابشو بخوره بعد بزنم به چاک..ابش رو که خورد لیوان و ازش گرفتم..
خواستم برم بیرون که خشک و سرد گفت: در نبوده من خبری نشد؟..
تو دلم گفتم شده ولی به تو ربطی نداره..
-نه..
--خیلی خب برو بیرون می خوام استراحت کنم..امشب زود شام می خورم پس اماده ش کن..
 
دندونامو روی هم ساییدم..نوکره بابات غلام سیاه..
-باشه..
--می تونی بری..
 
بدون هیچ حرفی از اتاقش اومدم بیرون..ای کاش یه جوری از دستش راحت می شدم..حالا ای کاش فقط همین بود..
شامش رو اماده کردم..طبق معمول رژیمی..بی نمک..بدون روغن..چه اشغالی از اب در اومد..چطوری اینو می خوره؟!..
 
میزو اماده کردم وصداش زدم..به عصاش تکیه داده بود و میزو نگاه می کرد..اروم نشست پشتش و شروع کرد به خوردن..مثل همیشه اروم و بی سرو صدا..
-با من کاری ندارید؟..
سرشو به نشونه ی نه تکون داد..
-شب بخیر..
هیچی نگفت..توقعی هم نداشتم..
 
از اشپزخونه اومدم بیرون..خوبه قبلا یه چیزی خورده بودم وگرنه جلوی این پیری که نمی شد چیزی خورد..
رفتم تو اتاقم ..مثل هر شب درو از تو قفل کردم ..
کلافه یه نگاه به اطرافم انداختم..حالا چکار کنم؟!..
کتاب بخونم؟..بی خیال حسش نیست..
اهنگ گوش کنم؟..نه بابا میرم تو فاز اشک و اه همینجوریش خفن رفتم تو حال و هوای افسردگی دیگه بدتر میشم..
اصلا برم بمیرم راحت شم هان؟..اره خب فکر خوبیه ولی اون دنیا هم کسی منتظرم نیست..
پس بتمرگ کم زر بزن..
نشستم رو تخت..به فرداشب فکر می کردم که باید با این مرتیکه برم مهمونی..
بازم لبخندای مصنوعی..نگاه های هرزه و پیشنهادات وقیحانه..دیگه خسته شدم..کی این کابوس لعنتی تموم میشه؟!..
وقتی که موهام رنگ دندونام سفید شد؟!..22 ساله دارم توی عذاب زندگی می کنم..از وقتی به دنیا اومدم تا به الان که دارم اینطور زندگیمو ادامه میدم..کلا یه روزه خوش به منه بدبخت نیومده..آه..
حالا هم که یه چیز عین خوره افتاده بود به جونم و ولم نمی کرد..باید چکار می کردم؟!..
 
مهمونی که می گرفت من می شدم ساقی و هزار کوفت و زهرمارش..شراب سرو کن..غذا اماده کن..خونه رو تمیز کن..بشور..بساب...بمیر..
اَاَاَاَاَه..چقدر زندگیه من نکبتیه..
ادم بمیره ولی اینجوری زجرکش نشه..اینکه بخوای کاری رو بر خلافه میلت انجام بدی صد پله بدتر از شکنجه شدنه..اینم خودش نوعی شکنجه ست..ولی یه جوره دیگه و به یه روشه دیگه..
انقدر با خودم غرغر کردم و اه و ناله سر دادم تا اینکه نفهمیدم کی خوابم برد..

برچسب‌ها: رمان گناهکار 11
:: سه شنبه پنجم شهریور 1392 :: :: 23:22 :: :: سارا ::
[ Weblog Themes By msd1375.blogfa.com ]
درباره وبلاگ

سلام دوستان
به وبلاگ من خوش امدید دراین وبلاگ رمان ومطالب درخواستی شماگذاشته میشه..ازتون خواهش میکنم درمورد وب نظر بدید و اگر مشکلی داشت بهم بگید تا رفعش کنم
موضوعات وب
امکانات وب
× بستن تبلیغات